دیگران در مورد من چه فکری میکنند؟

دیگران در مورد من چه فکری میکنند؟

بازخورد گرفتن از دیگران

در هر ارتباط اجتماعی، اطلاعات بازخوردی منفی را از دیگران دریافت می کنیم. یک لبخند، یک اخم، صدها نشانه تأئید و تکذیب، توجیه کردن و نکردن، همه و همه در واقع وضع ما را نشان می دهند. با توجه به این باز خورد هاست که جهت حرکت را می یابیم.

در هر موقعیت اجتماعی، ارتباطی میان گوینده و شنونده، میان بازیگر و تماشاچی وجود دارد. بدون این ارتباط دائمی، روابط انسانی و فعالیت های اجتماعی عملاً غیر ممکن می گردد، بطوری که نشانی از روح و حیات در آن پیدا نیست. بازیگران و هنرمندان خوب و سخنوران برجسته، هنر کارشان را در تماشاچیان و حضار احساس می کنند. در واقع اینطوری بهتر می توانند نقش خود را بازی کنند.

افرادی که شخصیت نیکو دارند و از وجهۀ اجتماعی خوبی برخوردار هستند، در ارتباط با دیگران، برداشت های آنها را می خوانند و خود به خود و ناخودآگاه واکنش مناسب نشان می دهند. ارتباط با دیگران در واقع بازخوردی منفی است که امکان موفقیت در زمینه های اجتماعی را فراهم می کند. کسانی که در رابطه با دیگران نتوانند عکس العمل نشان دهند، در واقع آدم های سرد و نچسبی هستندکه مقبول دیگران واقع نمی شوند. بدون این ارتباط موجود اجتماعی بی مصرف و آدم نچسبی می شوید و مورد علاقه هیچکس قرار نمی گیرید. اما برای ثمربخشی، این نوع بازخورد منفی، باید خلاق و کم و بیش حالت ناخودآگاه و خود به خود داشته باشید و تلاش و کوشش آگاهانه در آن به کار نبرید.

مهم نیست دیگران چه فکر می کنند

اگر نسبت به آنچه دیگران فکر می کنند حساسیت بیش از اندازه نشان بدهید، اگر به راضی کردن مردم بیش از حد بها دهید، وقتی برای تکذیب درست و نادرست دیگران اهمیت بیش از اندازه قائل شوید، گرفتار بازخورد منفی و موانع روانی می شوید و در نتیجه کارتان تضعیف می شود.

مهم نیست دیگران چه فکر می کنند

مهم نیست دیگران چه فکر می کنند

وقتی بطور دائم و آگاهانه روی هر عمل، هر کلمه و هر رفتاری حساسیت نشان دادید باردیگر موانعی بر سر راه روح و روان خود ایجاد می کنید. برای تأثیر گذاشتن روی دیگران بقدری دقت می کنید که ذات خلاق خود را محدود می کنید و مانع فعالیتش می شوید. در نتیجه به عکس آنچه می خواستید دست پیدا می کنید و به جای وجهۀ خوب، روی دیگران اثر بد می گذارید. برای آنکه روی مردم اثر بگذارید و وجهۀ خوبی از خود بروز دهید سعی آگاهانه فایده ای ندارد، نگران این نباشید که دیگران درباره شما چه فکر می کنند و روی شما چه قضاوتی دارند.

حتما بخوانید :   رابطه اعتماد با کامیابی، انرژی و شادی چیست؟

فروشنده ای بر دستپاچگی غلبه می کند

جیمز مالناگان، فروشنده، مولف و سخنور مشهور می گوید وقتی برای اولین بار تصمیم گرفت که خارج از منزل، در سالن غذاخوری مجلل هتل درجه یکی غذا بخورد به شدت دستپاچه بود. وقتی توی سالن راه می رفت، خیال می کرد همۀ چشم ها متوجه اوست، خیال می کرد همه به چشم خریدار نگاهش می کنند و از همه چیز عیب می گیرند نگران تک تک حرکات و اعمالش بود، از طرز راه رفتن و نشستن گرفته تا آداب غذا خوردن و خلاصه همه چیز خیال می کرد که حرکات و اعمالش همه زشت و ناپسند هستند، علت ناراحتی اش را نمی دانست. از آداب غذا خوردن و ادب اجتماعی خوبی برخوردار بود. چرا وقتی توی آشپزخانه منزلشان با پدر و مادرش غذا می خورد ناراحت نمی شد. به این نتیجه رسید که وقتی توی منزل با پدر و مادرش غذا می خورد نگران طرز غذا خوردن نیست. خیلی راحت سر میز غذا می نشیند و ناهارش را می خورد. جیمز مالناگان با به یادآوردن صحنۀ صرف غذا در آشپزخانه به اتفاق پدر و مادر و احساسی که در آن لحظات داشت بر ناراحتی خودش غلبه کرد. از آن به بعد، هرگاه به سالن غذاخوری مجللی پا می گذاشت، در ذهن صحنۀ غذا خوردن با پدر و مادر را مجسم می کرد. انگار فکر می کرد که توی آشپزخانه با پدر و مادرش غذا می خورد و ناراحتی اش برطرف می شد.

بازخورد منفی مفرط را ندیده بگیرید

مالناگان متوجه شد که پشت تریبون، و در هر برنامه اجتماعی دیگری هم می تواند با رجوع به خاطره غذا خوردن در منزل به آرامش برسد. او در کتاب«فن فروش» به فروشنده ها توصیه می کند که عبارت «دارم به خانه می روم تا با پدر و مادرم غذا بخورم » را هرگز فراموش نکنند. می گوید خودم هزاران بار این جمله را تکرار کرده ام . «این احساس امنیت در مجالس و در برابر غریبه ها و ندیده گرفتن تاشناخته ها و حوادث احتمالی را می توان در قالب واژه ای توضیح داد. و این واژه «برازندگی» است و موقعی دست میدهد که بطور سنجیده استرس ناشی از شرایط و احوال جدید و غیر قابل کنترل را از خود دور کنید.»

حتما بخوانید :   ۲۱ روش انضباط شخصی برای دستیابی به هدف – قسمت سوم

به خود آگاهی بیشتری احتیاج دارید

دکتر آلبرت ادوارد ویگام ، متخصص امور آموزش، روانشناس و خطیب مشهور اخیراً جایی عنوان کرده که در سال های آغازین تدریس به قدری دستپاچه می شد که توان ارائه مطالب را از دست می داد. از مردم دوری می کرد، حرف معمولیش را هم نمی توانست بزند. همۀ تلاش هایی که برای غلبه بر این مشکل کرده بود بی نتیجه مانده بود. مشکل او این بود که به دیگران توجه بیش از اندازه داشت. نسبت به هر آنچه دیگران فکر می کردند و می گفتند، حساسیت فوق العاده ای نشان می داد و این دمار از روزگارش برآورده بود، نه می توانست درست فکر کند و نه می دانست که چه باید بگوید. اما، با خود که تنها می شد هیچ مشکلی نداشت. در تنهایی بسیار راحت، برازنده و متعادل بود. گفتنی زیاد داشت. خود را خیلی خوب می شناخت و از کم و کیف وجود خودش مطلع بود. در این احوال بود که تصمیم گرفت خود آگاهیش را تقویت کند. احساس کرد به خود آگاهی بیشتری احتیاج دارد. دیگران را از ذهن خود کنار گذاشت. تصمیم گرفت که به قضاوت و احساس سایرین اهمیتی ندهد. البته نتیجه این نادیده انگاشتن عقاید و قضاوت سایرین بی عاطفگی و خود بینی نبود، علاقه اش را به مردم از دست نداد. ریشه کن کردن بازخورد منفی، هر اندازه شدید باشد، خطری تولید نمی کند. اما تلاشی که در جهت مخالف کرد، روی مکانیزم بازخورد حساسش اثر مطلوب گذاشت، رابطه اش با مردم بهتر شد، برای جمعیت زیادی از مردم صحبت می کرد و با سخنرانی برای آنها روزگار می گذراند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *