به آدمها اعتماد نکن انقدر زود!

به آدمها اعتماد نکن انقدر زود!

تجربه گران است. گاهی اوقات باید سرت را به سنگ بزند تا یاد بگیری از تجربه دیگران استفاده کنی. تجربه ای دارم که امشب دوباره زیر دوش به خاطرم آمد، حتما پیامی بود که باید از این طریق انتشارش می دادم. عنوانش این است: به آدمها اعتماد نکن انقدر زود…

اوایل ورودم به یک شرکت جدید بود. کل تیم قبلی اخراج شده بودند و در مجموعه فقط من بودم و خودم که باید تیم را از اول می ساختم، آن هم با تمام سختی هایش.

مصاحبه ها شروع شدند. یکی پشت دیگری شاید 500 مصاحبه انجام دادم. خوب به خاطرم هست که هرشب قبل از خواب از خودم می پرسیدم آیا متقاضیانی که امروز رد کردم، باید رد می شدند؟ نکند قضاوت اشتباهی کردم و یک فرصت را از کسی به ناحق گرفته باشم… مصاحبه ها رو به آخر می رفت و اهلش می دانند که یافتن نیروی خوب و دلسوز چه کار زمان بر و انرژی بری است!

در همین اواخر مصاحبه ها دخترکی وارد شد. ظاهر مرتب و موجهی داشت. مطمین، شیوا و رک صحبت می کرد. دانشجو بود و به هیچ وجه جذب نیروی دانشجو یا پاره وقت نداشتیم. هرچه مصاحبه بیشتر جلو رفت بیشتر مطمئن شدم  که فروشنده خوبی خواهد شد. در تهران تنها زندگی می کرد و برای مخارجش به کار احتیاج داشت.
سختی های کار را که برایش توضیح دادم، گفت که از کودکی پدرش را از دست داده و به خوبی متوجه تلاش و سختی است. هرجور شده این کار را می خواهد. او رفت و من ماندم و یک تصمیم. از نفوذ و اعتبارم استفاده کردم تا او به مصاحبه با مدیر عامل راه پیدا کرده، تایید شده وارد مجموعه شود.

حتما بخوانید :   رابطه اعتماد با کامیابی، انرژی و شادی چیست؟

سابقه کاری نداشت، بنابر این شروع به آموزش کردم، از حق نگذریم استعداد بالایی داشت و بسیار علاقه مند بود. مدیریت و پرسنل دیگر با او برخوردهایی داشتند و از رفتارش رضایت چندانی نداشتند. تمام تلاشم را کردم تا با صحبت کردن و تذکر مسائل را حل کنم و پرسنل بتوانند در کنار هم جا افتاده، از جان و دل کار کنند تا مجموعه به اهدافش برسد.

جلو رفتیم دوران سخت و پرفشاری برای من بود. تیم قبلی حتی کار را تحویل من نداده بودند و مدیریت توقع بسیار بالایی داشت. به هر فشاری بود با بچه ها جلو می رفتم. کنار هم شاد بودیم و روند رشد مثبت بود. آن دختر خانم هم به هر حال به واسطه تجربه کم کاری اشتباهاتی داشت که من با وسط گذاشتن اعتبار خودم نظر مدیریت را در مورد او حفظ می کردم. او هم بسیار تلاش می کرد و قدم به قدم بالا می آمد.

روزی که متوجه شدم در جلسه خصوصی با مدیر عامل از من و نحوه انجام وظایفم ایرادات سفت و سختی گرفته -آن هم بدون اینکه به خودم بگوید- و بسیاری اتفاقات مشابه این، برای بار چندم آموختم که پسر، به آدمها اعتماد نکن انقدر زود! در آن مجموعه برای من اتفاقی نیفتاد، اما درسی که گرفتم این بود؛ انقدر احساسی تصمیم نگیر. احساسی بودن آفت ما ایرانی هاست. کاسه داغ تر از آش شدن هم همینطور. شاید رفتار آن خانوم باعث شد تا من از آن به بعد در مورد باقی پرسنل هم دلرحمی کمتری خرج دهم و به قول معروف تر و خشک باهم بسوزند.

حتما بخوانید :   نقش صدا در زبان بدن

انکار نمیکنم که اشتباه داشتم اما از هر طرف جلو می روم وارد کردن یک نفر که حتی شرایط ابتدایی ورود را هم ندارد به مجموعه ای با محیط فوق العاده رو به رشد و سالم، دادن آموزش های گران قیمت، انرژی گذاشتن، دفاع از او در تمام موقعیت ها و در دست گرفتن اعتبارم برای چه؟ که فلانی یتیم است و تلاش می کند.

به نظرم برای جبران تمام این کارهایی که بدون چشم داشت در حق او کردم شاید توقع زیادی نبود که اگر انتقادی هست با خودم مطرح می کرد، نه پشت درهای بسته و به این شکل!
هرچند که الان مدت هاست از هیچ کس توقع ندارم، حتی از همسرم! در آینده از فرزندانم هم نخواهم داشت. اگر در موقعیتی کاری برایم انجام دادند بسیار از آن ها متشکر خواهم بود. در غیر این صورت هم از آن ها ممنون خواهم بود. چرا که این زندگی من است و قرار نیست هیچ کس باری را به خاطر من به دوش بکشد. من مسئول هستم.

خانومِ همکار، بازهم متشکرم بابت تلنگرت…

 

یک نظر در مورد «به آدمها اعتماد نکن انقدر زود!»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *