موفقیت ما در شکست دیگران است؟

موفقیت ما در شکست دیگران است؟

تعریف جدیدی از موفقیت در کشورمان مشاهده کرده ام و آن این است:

اگر من موفق شوم خوشجال نخواهم بود! تنها زمانی احساس موفقیت خواهم کرد که علاوه بر موفق شدن من، رقیبم شکست بخورد! این زمانی است که احساس شادی و موفقیت واقعی وجودم را فرا می گیرد و این عجب طرز تفکر خطرناکی است.

اخیرا اتفاقاتی می افتد که انگشت به دهان می مانم. شنیدم چند سال پیش در شمال کشور و شهر رشت برف آمده، چند روزی شهر دچار بحران شد و قیمت هر بسته نان لواش به 20 هزار تومان رسید!
شیدم قبل از زلزله کرمانشاه، قیمت کانکس 1  تا 2 میلیون تومان بوده، ولی بعد از زلزله به بیشتر از 7 میلیون تومان رسیده است!
شنیدم در روز برفی زمستان -بهمن 96- تهران، کرایه تاکسی از فرودگاه امام خمینی به تهران به 1 میلیون تومان رسیده!

چه بر سر ما آمده؟ انسانیت کحا رفته؟ از آن راننده تاکسی باید پرسید که آیا خودش خانواده دارد؟ نمی دانم از آن فروشنده کانکس چه باید پرسید؟ هم وطنی که در سرمای زمستان بعد از زلزله بی سر پناه مانده، خانواده اش را از دست داده، به حد اقل سرپناهی دلخوش است که با سودجویی من و شما از او دریغ می شود و در این شرایط این امیدش هم نا امید می شود! به کجا داریم می رویم؟

نانوایی مکان قابل احترامی است. باورش برایم دشوار است که نان را در سرمای هوا از مردم دریغ کند و قیمتش را ده ها برابر بیشتر کند! ما به کدام خدا اعتقاد داریم؟ هم شهری به همشهری رحم نکند فاتحه مملکت خوانده است! در شرایطی که همشهری ها به هم رحم نمی کنند، چه انتظاری از هموطن می رود؟

حتما بخوانید :   خوشبختی ، آسان یا دشوار؟

جالب اینکه ما خودمان به هم رحم نمی کنیم! بسیاری از افراد نشسته اند که فلان کشور و فلان قدرت، کشورشان را بگیرد ومملکتشان را آباد کند تا رفاه داشته باشند! من و تو به هم رحم نداریم! انتظار داریم بیگانه داشته باشد؟

مدتی قبل در ایستگاه منتظر مترو بودم. ایستگاه ابتدایی بود و قطار خالی وارد ایستگاه شد. برای سوار شدن در یک واگن خالی فقط من بودم و 2 نفر دیگر. قطار توقف کرد، با تعجب دیدم که درست مثل اوقاتی که مترو بسیار شلوغ است، یکی از ما 3 نفر جلوی درب قطار ایستاد و به محض باز شدن درب سراسیمه وارد واگن شد! با عجله به دنبال جای نشستن بود و نشست! البته با دیدن این همه جای خالی گیج شده بود که در کجا بنشیند.
از خودم سوال کردم این قطار که خالی است، این همه واهمه و عجله و سراسیمگی برای چه بود؟ پس علت آن رفتار در روزهای شلوغ، کم بودن فضا و احتمال نشستن نیست. مشکل ریشه ای تر از این صحبت هاست.

طرز فکری که باعث میشود من در قطارِ خالی، هراسِ نشستن و پیدا کردن صندلی داشته باشم، همان طرز تفکری است که باعث می شود، نان را در روزهای سخت از هم نوع خودم دریغ کنم، کانکس و سرپناه را از هم نوع زلزله دیده ام و وسیله نقلیه ام را از انسانی که در راه مانده است!

همین طرز فکر خانواده ها را می سازد، شهر ها را و سپس کشور را!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *