7 عادت برای شکست و استفاده از آنها برای موفقیت

7 عادت برای شکست و استفاده از آنها برای موفقیت

چگونه می توانید از مکانیزم شکست به سودتان استفاده کنید؟

دیگ های بخار به دستگاه های فشارسنج مجهز هستند. وظیفه این دستگاه هاست که وقتی فشار به نقطه خطرناکی می رسد، انسان را از وقوع خطرات احتمالی آگاه کنند تا اقدام اصلاحی لازم را انجام دهد و از بروز خطر جلوگیری کند. اگر خیابان های بن بست، کوچه های کور و جاده های غیر قابل عبور با تابلو مشخص نشود، احتمالاً باعث تاخیر و دیر رسیدن می شود. اما اگر با توجه به تابلوهای راهنمایی مسیر حرکت مشخص شود، تابلوهای «بن بست»، «ورود ممنوع» وغیره می تواند شما را در رسیدن به مقصد کمک کنند.

بدن انسان هم برای خود «چراغ قرمز» و «علامات خطر» دارد که پزشکان به آن نشانه های بیماری یا درد می گویند. بسیاری از بیماران، با مشاهده ی نشانه های بیماری وقتی تب می کنند و جایی از بدنشان درد می گیرد، خود این نشانه ها را علت ناراحتی می دانند. اما واقعیت این است که اگر علت بروز علائم بیماری تشخیص داده شود و اقدام درمانی لازم صورت بگیرد، این علائم بیماری در واقع قصد خدمت به بیمار را دارند. این ها در واقغ فشارسنج و چراغ های قرمز بدن هستند که به سالم شدن ما کمک می کنند و درد آپاندیسیت ممکن است از نظر بیمار چیز بدی باشد اما در واقع در خدمت بیمار است، به ادامه زندگی او کمک می کند. اگر احساس درد نمی کرد هرگز برای عمل آپاندیسیت سراغ پزشک نمی رفت.

شخصیت شکست طلب هم نشانه هایی دارد. اگر قرار است فکری در این باره بکنیم قبل از هر چیز باید این نشانه ها را بشناسیم. وقتی علائم ناراحتی را شناختیم، وقتی دانستیم برخی از علائم در واقع چراغ قرمز شخصیت شکست طلب هستند، می توانیم از آن ها به عنوان «بازخورد های منفی» استفاده کرده و در راه خلاقیت و موفقیت قدم برداریم. آگاه شدن تنها هم کافی نیست. همه انسان ها آن را احساس می کنند. باید آن ها را به عنوان نشانه های «نامطلوب» قبول کنیم. بپذیریم که خواهان آن ها نیستیم و از همه مهم تر، عمیقاً احساس کنیم که با وجود آن ها به خوشبختی نمی رسیم.

حتی موفق ترین شخصیت ها هم شکست را بارها تجربه کرده اند. مهم این است که نشانه ها را آنطور که هستند بشناسیم و اقدام مثبتی در جهت اصلاح آن ها انجام دهیم.

تصویر شکست

نشانه های «بازخورد منفی» شکست، یا آنچه من به آن «مکانیزم شکست» می گویم، عبارتند از:

  1. احساس ناکامی، درماندگی، بیهودگی
  2. روحیه ی تهاجمی (در جهت اشتباه)
  3. احساس نا امنی
  4. احساس تنهایی
  5. احساس عدم اطمینان
  6. احساس رنجش
  7. احساس پوچی

فهمیدن شفابخش است

هیچ کس را پیدا نمی کنید که عمداً این صفات را در خودش به وجود آورده باشد، بلکه هرکدام از آن ها در ابتدا به عنوان «راهی» برای حل یک مشکل انتخاب شده اند. به اشتباه فکر می کنیم که ما را از شر مشکلی نجات می دهند. اگرچه مبتنی بر اساس اشتباهی هستند، اما معنی و مقصود دارند. فراموش نکنید که انسان طبیعتاً به دنبال واکنش درست و مناسب است. تنها با درک صحیح موقعیت می توان آثار شکست را از بین برد. باید فهمید که به سود ما کار نمی کنند. تنها با درک حقیقت می توانیم از شر آن ها خلاص شویم و وقتی حقیقت را دیدیم، آنوقت همان نیروهایی که سبب انتخاب آن ها شده، در جهت ریشه کن کردن آن ها به کار خواهد افتاد.

1- احساس ناکامی و درماندگی

احساس درماندگی زمانی دست می دهد که انسان در رسیدن به هدف و خواسته مهمی شکست بخورد. همه ی ما چون انسانیم به ناچار نواقصی داریم، در طور زندگی احساس ناکامی و درماندگی را تجربه می کنیم. بزرگ که شدیم به این نتیجه می رسیم که لزوماً امکان دستیابی فوری به تمامی خواسته ها و آرزوهایمان وجود ندارد. در عین حال می بینیم که لزوماً عمل و نیتمان یکسان نیست. با این حقیقت آشنا می شویم که کامل بودن نه ضروری و نه لازم است. به چیزی نزدیک به خواسته هایمان هم که برسیم کافیست. یاد می گیریم که بدون باختن روحیه مان، حد مشخصی از درماندگی و شکست را تحمل کنیم. تنها زمانی که تجربه درماندگی منجر به احساس عمیق نارضایتی و بیهودگی می شود، آنوقت است که آن را به عنوان نشانه شکست تلقی می کنیم. درماندگی مزمن، اغلب معنایش این است که هدف های غیرواقعی را انتخاب کرده ایم یا تصویر شایسته و مناسبی از خود نداریم و یا هردو.

هدف های عملی در مقابل هدف های کامل گرایانه

جیم در نظر دوستانش مرد موفقی بود، از کارمندی ساده تا سطح معاونت شرکت ترقی کرده بود. در بازی گلف امتیازش به هشتاد می رسید. همسری زیبا و دو فرزند داشت که دوستش داشتند. با این حال بطور دائم احساس درماندگی می کرد، زیرا هیچ کدام از ان ها، مطابق هدف های غیر واقع بینانه ی او نبود. در هیچ زمینه ای آدم صد در صد کاملی نبود. اما فکر می کرد که باید باشد. فکر می کرد تا حالا باید به مقام ریاست شرکت رسیده باشد، باید در بازی گلف در محدوده ی امتیاز بالاتری قرار گرفته باشد. باید چنان شوهر و پدر کاملی باشد که زنش علتی برای اختلاف سلیقه پیدا نکند و از فرزندانش کمترین خطایی سر نزند. این هایی که داشت هیچ کدامشان کافی نبود. می خواست مستقیماً به هدف بزند. به او گفتم: «لزومی ندارد که توپ دقیقا به مرکز بخورد کند. دایره ای بزرگتر را در نظر بگیر. اینطوری راحت تر می شود. نتیجه کارت هم بهتر می شود. اگر حرفه ای ها هم این را قبول کرده اند، باید برای تو به اندازه کافی خوب باشد.»

پیش بینی موفقیتی که شکست را حتمی کرد

هاری نمونه متفاوتی بود، او هرگز چیزیبه عنوان موفقیت را تجربه نکرده بود و فرصت های زیادی را از دست داده بود. سه بار تا نزدیکی شغل دلخواهش رفته بود، اما هر بار «اتفاقی افتاده بود». هر بار که به نظر می رسید به دوقدمی موفقیت رسیده، اتفاقی می افتاد و موفقیت از دستش می رفت. بارها هم در ماجراهای عشقی شکست خورده بود. مشکل او تصویر ذهنی بود. او در ذهنش خود را آدم بی ارزش، بی صلاحیت و حقیری می دانست که حق موفق شدن و استحقاق لذت بردن از زندگی را ندارد. در واقع، بدون آنکه بداند می خواست این را به اثبات برساند. فکر می کرد آدم موفق بشویی نیست و همیشه کاری می کرد که این پیشگویی به حقیقت بپیوندد!

احساس درماندگی حلال مشکل نیست

احساس درماندگی و ابراز نارضایتی تنها در دوران کودکی و طفولیت مشکلات را حل می کنند. کودک گرسنه، گرسنه بودن و نارضایتی اش را با گریه اطلاع می دهد. دست نوازشگری به سویش دراز می شود و غذا را در دهانش می گذارد. اگر جایش ناراحت باشد، ناراحتی اش را ابراز می کند، باز همان دست جادویی به سمتش دراز می شود و او را در وضعیت راحتی قرار می دهد. خیلی ها در سنین بزرگسالی هم می خواهند به همین شیوه ادامه دهند. می خواهند با ابزار نارضایتی به کمک پدر و مادر بر مشکلات خودشان غلبه کنند. می بینند به محض این که احساس درماندگی می کنند و آن را بروز می دهند مشکلشان حل می شود. مسایل اطفال و بعضی از کودکان اینطوری حل می شود، اما برای انسان بالغ، این طرز برخورد مسئله ای را حل نمی کند. با این حال بسیاری از ما می خواهیم با این روش مسایل خود را حل کنیم. احساس نارضایتی می کنیم و آن را بروز می دهیم. امیدواریم زندگی مشکل ما را حل کند، به کمک ما بیاید و مسئله را حل کند. جیم هم در واقع بدون آنکه بداند می خواست از این روش کودکانه استفاده کند. انتظار داشت جادویی اتفاق بیفتد و او را به موفقیت و آرزوهایش برساند. هاری آنقدر احساس ناکامی و درماندگی و شکست را تجربه کرده بود که احساس شکست برایش عادت شده بود. در نگاه به آینده انتظار ناکامی را می کشید. احساس مداوم شکست سبب شده بود که خودش را یک شکست خورده حساب کند. اندیشه و احساس در کنار هم حرکت می کنند. احساسات حکم خاکی را داردند که اندیشه ها و نگرش ها درآن پرورش می یابند. برای همین است که همیشه احساس تصور پیروزی را به شما توصیه کرده ایم. حالا هم همین کار را بکنید.

2- روحیه تهاجمی

روحیه تهاجمی شدید اگر در جهت نادرست هدایت شود، بدون استثنا به احساس شکست و درماندگی منجر می شود. این را گروهی از دانشمندان دانشگاه یل، در کتابی که چند سال پیش منتشر کردند به اثبات رسانده اند. برخلاف نظر برخی از روانشناسان گذشته، روحیه تهاجمی رفتار غیر طبیعی نیست. داشتن روحیه و احساس تهاجمی در رسیدن به هدف بسیار هم لازم است. مسئله در اینجاست که از روحیه تهاجمی چه انتظاری داریم. باید با مسائل برخورد مؤثر کرد. داشتن هدف برای برانگیختن تمایلات تهاجمی در ما کافی است. اما مشکل زمانی آغاز می شود که از پیگری هدف نا امید می شویم یا در رسیدن به مقصد شکست می خوریم. اینجاست که احساس تهاجمی ما رم می کند و دنبال راه خروجی برای بروز کردن می گردد و به نیروی مخربی تبدیل می شود. کارگری که می خواهد با مشت به دهان رئیسش بکوبد و جرأت نمی کند، به منزل که می رود بر صورت زن و فرزندانش سیلی می زند، یا به دیگران خشمش را نشان می دهد. ممکن است این ناراحتی را متوجه خودش کند و درست شبیه عقربی که از زور عصبانیت خودش را نیش می زند و می کشد، به خودش صدمه بزند.

عصبانیت بی مورد است آتش را مهار کنید

شخصیت شکست طلب، از روحیه ی تهاجمی برای رسیدن به هدف استفاده نمی کند، بلکه این نیروی تهاجم را در مسیری هدایت می کند که به زخم معده، بالا رفتن فشار خون، نگرانی، کشیدن سیگار بیش از اندازه و کار بیش از حد ختم می شود. گاه این تهاجم متوجه دیگران شده و به شکل بی ادبی، گستاخی، شایعه پراکنی، غرغر و بهانه جویی متجلی می شود. و یا وقتی به خاطر انتخاب هدف های غیرواقع بینانه و غیر ممکن با شکست مواجه می شود، برای حل مشکل، فکر می کند که باید به تلاش های خودش اضافه کند و با آنکه می بیند سرش را به دیوار سنگی می کوبد، باز هم فکر می کند که برای حل مشکل باید سرش را محکم تر بکوبد. برخورد با خشم نه به معنی از بین بردن آن، بلکه به معنای فهمیدن آن است، باید کانال های مناسبی برای ابراز خشم پیدا کرد. دکتر کنراد لورنتز، پزشک مشهور وینی که مطالعات فراوانی روی حیوانات انجام داده، در مرکز تحصیلات عالی روانشناسی نیویورک، خطاب به روانپزشکان گفت که در اثر مطالعه طولانی روی رفتار حیوانات معلوم شده که رفتار تهاجمی آنها غریزی است، معلوم شده که حیوان قدرت درک یا ابزار محبت را ندارد، مگر اینکه راههایی برای ابراز تهاجم برای او به وجود آید. طبق اظهار دکتر امانوئل کی شوارتز ، معاون این مرکز، کشف دکتر لورنتز در مورد انسان نیز کاربرد فراوان دارد و چه بسا که به ارزیابی مجدد چشم انداز روابط انسانی منتهی گردد. به گفته او، ظاهراً یافتن راه خروج صحیح برای ابراز پرخاشگری، مهم تر از عشق و دلسوزی است.

دانش منبع قدرت است

با درک مکانیزم پرخاشگری می توانیم حرکت دایره وار “شکست-پرخاشگری” را مهار کنیم. هدایت نادرست روحیه تهاجمی در واقع تیراندازی در تاریکی است. فایده ای ندارد و به جایی نمی رسد. راه حل یک مسئله، تولید یک مسئله ی دیگر نیست. اگر احساس کردید می خواهید به گوش کسی سیلی بزنید، کمی تامل کنید، دست نگه دارید. از خودتان سوال کنید« آیا احساس شکست و درماندگی من به کار نیفتاده؟ از چه چیزی ناراحت هستم؟» وقتی به نامناسب بودن واکنشتان پی بردید، کنترل آن آسان می شود. وقتی کسی نسبت به شما بی ادبی می کند، اگر متوجه باشید اینکار را از روی عمد انجام نمی دهد، بلکه ناشی از مکانیزم خودکار اوست، آنقدرها ناراحت نخواهید شد. به خودتان بگوئید حتماً نتوانسته از روحیه ی تهاجمی برای رسیدن به هدفی که داشته استفاده کند. بسیاری از حوادث رانندگی ناشی از شکست در ابراز صحیح پرخاشگری است. اگر در ترافیک کسی از روی بی ادبی حرف بدی زد، به جای اینکه عصبانی بشوید، به خودتان بگوئید: « او از من ناراحت نیست، شاید صبحانه خوبی به او نداده اند و نان سوخته جلویش گذاشته اند، شاید نمی تواند اجاره خانه اش را بپردازد، شاید از کار اخراجش کرده اند.»

حتما بخوانید :   پاسخ به یک سوال مهم در مسیر کسب ثروت

سوپاب ایمنی برای بخار احساس

وقتی به هدف نمی رسید، حالت لوکوموتیو بخاری را دارید که نمی داند بخارش را کجا تخلیه کند. شما هم برای تخلیه بخار اضافی احساس محتاج سوپاپ ایمنی هستید. انواع ورزشها برای مهار روحیه ی پرخاشگری مفید هستند. پیاده روی، ژیمناستیک، تمرینات با وزنه و دمبل، بخصوص بازی هایی مثل گلف، تنیس، بولینگ، تمرین مشت زدن به کیسه بوکس، که در آن به چیزی ضربه وارد می کنید، همه ورزشهای مناسبی هستند. خانمهای زیادی به این نتیجه رسیده اند که برای رهایی از شر عصبانیت، حرکات شدید عضلاتی، مثل جابجا کردن مبل و صندلی بسیار مفید است. قلم برداشتن و چیز نوشتن هم بسیار مفید است. به کسی که باعث ناراحتی شما شده نامه بنویسید. هرچه می خواهید بنویسید، ذهنتان را از شر ناراحتی خلاص کنید و بعد نامه را بسوزانید. بهترین کار این است که روحیه تهاجمی را برای آنچه قرار است مورد استفاده قرار گیرد، یعنی برای رسیدن به هدفی سازنده به حرکت در آورید. کار کردن یکی از بهترین دارو های آرام بخش برای روحیه ی ناراحت است.

3-احساس عدم امنیت

احساس عدم امنیت حاصل تصویر یا باوری است که از بی صلاحیتی درونی خودمان داریم. وقتی احساس می کنید که در حد انتظار نیستید، احساس ناامنی می کنید. بخش اعظم احساس ناامنی به خاطر آن نیست که منابع درونی به واقع بی صلاحیتی داریم. علت اصلی آن این است که از معیار درستی برای سنجش استفاده نمی کنیم. توانائیهای واقعی خود را با یک ایده آل خیالی، با یک انسان مطلق یا کامل مقایسه می کنیم. مطلق گرایی تولید احساس ناامنی می کند. شخصی که احساس عدم امنیت می کند، در جستجوی هدفهای ارزشمند، احساس می کند که باید خوب، موفق، خوشحال، شایسته و متعادل باشد. اما اینها دست کم در مفهوم مطلق خود، هدفهایی هستند که باید به آن برسد. باید برای رسیدن به آن تلاش کند. چون انسان موجودی هدف جو و هدف گراست، تنها در حرکت به سوی هدف به خواست های خود می رسد. مقایسه انسان با دوچرخه را در خاطر داشته باشید. تنها انسان در حال حرکت به سمت هدف، احساس تعادل، موازنه و امنیت می کند. کسی که فکر می کند به هدفش رسیده، شخصی که متقاعد شده به مفهوم مطلق کلمه آدم «خوبی» است، نه تنها انگیزه ای برای بهتر شدن ندارد، بلکه احساس عدم امنیت هم می کند زیرا باید از تظاهری که کرده دفاع کند. رئیس یک شرکت بزرگ به من گفت:« مردی که فکر می کند به آرزویش رسیده و کاری ندارد، در واقع دیگر به درد ما نمی خورد.»

پای خود را جای محکمی بگذارید

تیمی که خود را در مقام قهرمانی می بیند، دیگر هدفی ندارد که برای آن بجنگد و چون دنبال اثبات برتری نمی رود، موقعیتش را از دست می دهد. سابقاً بوکسوری را می شناختم که قبل از رسیدن به مقام قهرمانی، مبارز خوبی بود. اما در نخستین مبارزه پس از قهرمانی شکست خورد و مقام قهرمانی اش را از دست داد. پس از این شکست دوباره روحیه جنگندگی خود را پیدا کرد و مجددا به مقام قهرمانی رسید. اگر احساس کردید که از الان برتر و کامل هستید، دلیلی برای مبارزه پیدا نمی کنید. علتی برای تلاش نمی یابید. شاید با خودتان بگوید: «اگر ببینند که تلاش زیادی می کنم حتماً می گویند که آدم برتری نیستم.» و با این طرز تفکر تلاش را کنار می گذارید. مبارزه را می بازید و میل بردن را از دست می دهید.

4-احساس تنهایی

برای هرکسی پیش می آید که تنهایی را تجربه کند. اینهم از جمله جرایم طبیعی است که به خاطر انسان و فرد بودن می پردازیم. اما تنها احساس شدید و مزمن تنهایی، جدا شدن و دور افتادن از مردم است که نشانه مکانیزم شکست به حساب می آید. این نوع تنهایی ناشی از بیگانگی با زندگی است. نشانه بیگانگی با خود حقیقی ماست. کسی که با خود حقیقی اش بیگانه باشد، با زندگی قطع رابطه کرده است. انسان تنها، اغلب اسیر دایره بسته است. به خاطر احساس از خود بیگانگی از تماس با سایرین لذت نمی برد، از اجتماع دوری می کند و منزوی می شود. در نتیجه رابطه اش با اجتماع قطع می شود و با مردم رابطۀ اجتماعی برقرار نمی کند. با مردم بودن و به اتفاق از زندگی لذت بردن کمک می کند تا خودمان را فراموش کنیم. وقتی با دیگران هم صحبت می شویم، با آنها تفریح و بازی می کنیم، یا هدف مشترکی را دنبال می کنیم، به چیزهایی جز تظاهر و وانمود کردن علاقمند می شویم. هرچه پیش می رویم از تظاهر فاصله بیشتری می گیریم و از خودمان بودن احساس راحتی بیشتری می کنیم

تنهایی، «راه» بیفایده

«تنهایی» راهی برای در امان قرار دادن خودمان است که خطوط ارتباطی با مردم و بخصوص اتصالات احساسی را قطع می کند. راهی است که خودمان را از ناراحتی، تحقیر و تعرض دور نگه داریم. شخصیت تنها از دیگران می ترسد. شخص تنها اغلب از نداشتن دوست شکایت می کند، مدعی است کسی را برای دوستی سراغ ندارد. اما اغلب در واقع این خود اوست که با طرز رفتار انفعالی این موقعیت را ایجاد می کند به خیالش این دیگران هستند که باید سراغش را بگیرند و قدم اول را بردارند. تا او گرفتار بودنش را به رخ آنها بکشد. هرگز به فکرش نمی رسد که نسبت به اجتماع و موقعیت اجتماعی وظیفه ای دارد.

بدون توجه به احساسی که دارید، به زور هم که شده با مردم بجوشید. حتی اگر در آغاز برایتان مشکل باشد، در صورت مداومت از آن لذت می برید. مهارتهای نظیر نواختن پیانو، بازی تنیس، و صحبت کردن و با دیگران جوشیدن را که به خوشبختی دیگران کمک می کند در خود پرورش دهید. از قدیم و ندیم، یکی از اصول روانشناسی این بوده که اگر بطور مرتب با ترس هایتان روبرو شوبد، نسبت به آن شجاعت پیدا می کنید. وقتی با سایرین مناسبات اجتماعی برقرار می کنید و در این کار مداومت به خرج می دهید آنهم نه به صورت انفعالی، بلکه بگونه ای فعال و پویا تدریجاً رفتار سایرین را دوستانه می بینید، می بینید که مورد پذیرش آن ها قرار گرفته اید. خجالتتان می ریزد، کمروئیتان از بین می رود. وقتی انسان در حضور دیگران احساس راحتی بیشتری کرد، وقتی پذیرش آنها را تجربه کرد، به موقعیت خودپذیری می رسد.

5-احساس عدم اطمینان

آلبرت هیوبارد معتقد بود:«بزرگترین اشتباهی که آدم می تواند بکند این است که از اشتباه کردن بترسد.» شخص که خود را کامل می داند و اشکالی را قبول نمی کند در واقع هرگز راه خطا نمی رود، هیچ اشکالی ندارد در هر کاری خود را کامل می داند. اگر به این برداشت کامل بودن خللی وارد شود، تمامی آن تصور قدرتمندش درهم فرو می ریزد. در نتیجه تصمیم گیری در حکم مرگ و زندگی می شود.

در این شرایط، هرچه کمتر تصمیم گرفتن و هرچه بیشتر طفره رفتن از تصمیم گیری به عنوان راه فرار انتخاب می شود. کار دیگری هم می شود کرد، تصمیمی گرفت و تقصیر را به گردن دیگران انداخت. کار دشواری نیست. شخصی با این مشخصات خود را انسان کاملی می داند که هرگز اشتباه نمی کند، بنابراین لزومی نمی بینید که به حقایق یا نتیجه کار توجه کند. اگر تصمیمش به نتیجه مطلوب نرسید، خیلی راحت خودش را قانع می کند که تقصیر دیگران است. هر دو گروه راه اشتباهی را می روند. یکی همواره تحت فشار و توهم است و دیگری که اصلاً زحمتی به خود نمی دهد.

همیشه حق با شما نیست.

این را بدانید که انسان در همۀ اوقات صد در صد کارش درست نیست. هیچ بازیکن بیس بالی از هزار امتیاز ممکن، همۀ هزار امتیاز را به دست نیاورده است. اگر از هر ده حرکت سه حرکت را درست انجام دهد می گویند بازیکن خوبی است. طبیعت زندگی حکم می کند که لازمۀ پیشرفت، عمل کردن، اشتباه کردن و اصلاح آن باشد. برای آنکه موشک مجهز به سیستم هدایت شونده به هدف اصابت کند، باید به طور پیوسته مسیرش اصلاح شود. اگر بدون حرکت بایستید و دست روی دست بگذارید، چگونه خودتان را اصلاح می کنید؟ اینطوری هیچ چیزی را نمی توانید اصلاح کنید. باید حقایق موجود را در نظر بگیرید، نتایج احتمالی اقدامات مختلفی که می کنید را محاسبه کرده و از میان راه حل های مختلف آن را که از همه مناسب تر به نظر می رسد انتخاب کنید. با اراده و مصمم حرکت کنید و در حین حرکت، عملتان را اصلاح نمائید.

تنها انسانهای حقیر هرگز اشتباه نمی کنند

بسیاری از مردم نگرانند که اشتباهشان به بقیه ثابت شود، آبرویشان بریزد و حرمتشان از بین برود. با در نظر گرفتن این حقیقت که :«مردان بزرگ و شخصیتهای مهم اشتباه می کنند و آن را می پذیرند، کسی که اشتباه می کند و آنرا نمی پذیرد، انسان کوچکی است،» از این نگرانی به سود خود و نه در جهت خلاف خودتان استفاده کنید.

گلادستون می گفت:« هیچکس بدون انجام اشتباهات بزرگ و متعدد به جایی نمی رسد.» سر همفری دیوی می گفت:«من از اشتباه بیشتر از موفقیت درس آموخته ام.» ساموئل اسمایل معتقد است: «شکست بیش از موفقیت آموزنده است. کسی که هیچوقت اشتباه نمی کند به جایی نمی رسد.»

خانم توماس ادیسون می گفت:« آقای ادیسون روی هر مسئله تا بخواهید کار می کرد و شکست می خورد. وقتی کسی از او می پرسید آیا از این همه کار دلسرد نمی شوی جواب می داد:« برای چه دلسرد شوم، هر تجربه که غلط از آب در می آید، در واقع قدمی است که به جلو برداشته ام.»

6-احساس رنجش

شخصیت شکست طلب برای توجیه شکست، اغلب گناه شکست خود را به گردن جامعه، سیستم، زندگی و عوامل دیگر می اندازد. از موفقیت و خوشبختی دیگران رنج می برد، و گناه همه چیز را به گردن بی انصافی شرایط می اندازد. احساس رنجش در واقع تلاشی برای توجیه شکست است تا گناه شکست خوردن به گردن عواملی چون رفتار غیر منصفانه و بی عدالتی گذاشته شود. اما رنجش نه تنها درمانی برای شکست نیست، بلکه آن را تشدید می کند، سم خطرناکی برای روان انسان است که از خوشبختی یک غیر ممکن می سازد و انرژی عظیم انسان را که می تواند در کارهای مفید صرف شود، محو و نابود می کند. اینجا هم معمولاً دایره بسته ای ایجاد می شود. کسی که همواره با احساس رنجش زندگی می کند، برای دیگران همکار و دوست خوبی نیست و چون همکارانش با او گرم نمی گیرند و چون مقام مافوق اشکالاتش را گوشزد می کند، دلایل بیشتری برای احساس رنجش پیدا می کند.

رنجش«راه» بیفایده ای است.

رنجش هم از جمله راه هایی است که به ما احساس مهم بودن می دهد خیلی ها از احساس مظلومیت، لذت می برند. کسی که قربانی بی عدالتی است و با او رفتار غیر منصفانه ای شده، اخلاقاً برتر از مسببین بی عدالتی است. شخص رنجیده تلاش می کند که حقانیت خود را در برابر دادگاه زندگی اثبات کند. اگر احساس رنجشش به حدی برسد که بتواند بی عدالتی انجام شده را اثبات کند، نیرویی جادویی با دادن حق به او، اسباب راحتی خیال و توجیه اش را فراهم می کند. بدین مفهوم، رنجش مقاومت ذهنی و نپذیرفتن واقعه ای است که قبلاً اتفاق افتاده است. در واقع رنجش یک بازسازی احساسی و یا دوباره جنگیدن با حادثه ای است که در گذشته اتفاق افتاده است. اما امکان بردن وجود ندارد زیرا دنبال کار غیر ممکن هستید، می خواهید گذشته را عوض کنید.

حتما بخوانید :   چگونه با سرمایه گذاری درست ثروتمند شویم؟

رنجش تصویر ذهنی بدی می آفریند

رنجش، اگر ناشی از بی عدالتی و ظلم هم باشد چیز خوبی نیست زیرا پس از مدتی تبدیل به یک عادت می شود. وقتی از روی عادت خود را قربانی بی عدالتی احساس کردید، کم کم خود را قربانی می بینید. احساس درونتان به دنبال یافتن اثباتی خارجی برای این باور می شود. در این شرایط پیدا کردن نشانه های بی عدالتی و احساس مظلومیت حتی در شرایطی که لزوماً اینطور نیست، کار ساده ای می شود. رنجشی که به صورت عادت درآمده لزوماً به احساس خوددلسوزی منجر می شود که بدترین عادت احساسی ممکنه است و وقتی که جا افتاده و مستقر شد، شخص بدون زمینه و علت هم احساس ناراحتی می کند و قدرت تفکر منطقی و طبیعی اش را از دست می دهد. دنبال بی عدالتی می گردد تا برای احساسش توجیهی پیدا کند. به قولی، این قبیل افراد در حالتی غیر از حالت فلاکت و بدبختی احساس راحتی نمی کنند. کسی که با احساس رنجشی که به حالت عادت در آمده زندگی می گند و خود را آدم حیف شده می داند، تصویر ذهنی سازنده و شایسته ای ندارد و خود را قربانی مظلومی می بیند که برای بدبخت شدن متولد شده است.

علت اصلی رنجش

فراموش نکنید که مسبب رنجش شما دیگران نیستند. علت حوادث و شرایط نیست بلکه حاصل واکنش احساسی خودتان است. همه اش دست خود شماست. اگر خودتان را متقاعد کردید که احساس رنجش و خود دلسوزی راه خوشبختی و موفقیت نیست، بلکه راه شکست و بدبختی است می توانید آن را مهار کنید.

تا زمانی که به رنجش پناه می دهید، عملاً نمی توانید انسان با اعتماد به نفس مستقل و مصممی باشید که افسار روان خودش را به دست گرفته و بر سرنوشت خودش حاکم است. انسان رنجیده، افسار زندگیش را به دست دیگران می دهد تا بجای او تصمیم بگیرند. مثل گدایی وابسته به دیگران می شود. توقعات غیر منطقی از  دیگران پیدا می کند. وقتی هر شخص دیگری جز خودتان مسئول خوشی شما می شود، زمانی که به خوشی نرسید، رنجش پیدا می کنید. اگر احساس کردید که دیگران نسبت به شما تا ابد قدرشناسی و قدردانی بدهکارند، اگر به این نتیجه رسیدید که همه باید بر خواسته ها و تفکرات بی چون و چرای شما سر تعظیم فرود بیاورند، طبیعی است که اگر این بدهی شان را به شما نپردازند، احساس رنجش کنید.

بنابر این رنجش با هدف جویی خلاق ناسازگار می شود. در هدف جویی خلاق بازیگر صحنه شما هستید، منفعل نیستید. شمائید که هدفها را تعیین می کنید. کسی مدیون شما نیست. برای دستیابی به هدفها این خود شما هستید که کمر همت می بندید و مسئول موفقیت و خوشبختی خودتان می شوید. رنجش جایی در این تصویر ندارد، و چون ندارد، جزوی از مکانیزم شکست است.

احساس پوچی

چه بسا هنگام مطالعۀ این مطلب یاد کسی افتادید که علیرغم شکست و روحیه تهاجمی نامناسب و احساس رنجش و غیره، آدم موفقی بوده است. اما زیاد هم مطمئن نباشید. خیلی ها به ظاهر نشانه های خوشبختی را دارند، اما پای عمل معلوم می شود چیزی در چنته ندارند. مثل این است که زحمت می کشی و پولی می گیری و وقتی به پول نگاه می کنی می بینی واقعی نیست، تقلبی است و به درد نمی خورد. این افراد در واقع توانایی لذت بردن را از دست داده اند و هنگامی که توانایی لذت بردن از دست رفت، نه ثروت بیکران و نه هیچ چیز دیگر به موفقیت و خوشبختی منتهی نمی شود. در واقع گردوی موفقیت را پیدا می کنند و وقتی آن را می شکنند داخلش را خالی می بینند. کسی که توانایی لذت بردن در وجودش زنده است، از حوادث روزه مره و دقایق زندگی لذت می برند و از امتیازات مادی به سود خودش استفاده می کند. کسی که استعداد لذت بردن در او مرده، از هیچ چیزی لذت نمی برد. از چیزی خوشحال نمی شود. برای او هیچ هدفی ارزش تلاش کردن را ندارد. زندگی تماما سختی کشیدن است، چیز ارزشمند برای او وجود خارجی ندارد. مهمانی های شبانه پر از این قبیل آدم هاست که به زور می خواهند خودشان را متقاعد کنند که از زندگی لذت می برند به امید یافتن لذت از نقطه ای به نقطه دیگر سفر می کنند، میهمانی ها می دهند، و البته که همیشه گردوی پوک پیدا می کنند. حقیقت اینجاست که لذت، نیازمند عمل و هدف جویی خلاق است، امکان رسیدن به موفقیت کاذب هست، اما در این موفقیت لذتی در انتظار نیست.

زندگی وقتی ارزشمند است که هدف های ارزشمند داشته باشید احساس پوچی نشانه عدم زندگی کردن خلاق است. احتمالاً هدف ارزشمندی برای خودتان تعیین نکرده اید و شاید هم استعداد و تلاش خود را برای رسیدن به یک هدف مهم به کار نگرفته اید. انسان بدون هدف است که در اسارت بدبینی زندگی را پوچ می بیند و می گوید: «زندگی چیز بی ارزشی است.» کسی که هدف مهمی را دنبال نمی کند می گوید: « کاری برای کردن وجود ندارد.» اما کسی که فعالانه تلاش می کند یا در جهت میل به هدف مهمی قدم برمی دارد، هرگز به طرز فکر های بدبینانه درباره بی معنی بودن و بیهوده بودن زندگی نمی رسد.

احساس پوچی راه موفقیت نیست تا قدم برنداریم و دایره بسته مکانیزم شکست را پاره نکنیم، از شر آن خلاص نمی شویم. اگر احساس پوچی را تجربه کردیم، به توجیه عدم تلاش و عدم قبول مسئولیت کمک خواهد کرد و برای زندگی غیرخلاق بهانه و مجوزی فراهم می کند. اگر همه چیز بیهوده است اگر زیر آسمان کبود چیز تازه ای وجود ندارد، اگر در هیچ نقطه ای لذت و خوشی نیست، چرا زحمت تلاش را به خود بدهیم؟ هدف گذاری چه فایده ای دارد؟ اگر روزی هشت ساعت کار می کنیم تا در خانه شب را صبح کنیم، اگر هشت ساعت می خوابیم تا خود را برای هشت ساعت کار روز بعد آماده کنیم، اگر همه اش همین است، چرا خودمان را ناراحت کنیم؟ اما به محض این که دایره بسته را پاره می کنیم و پایمان را از آن فراتر می گذاریم و برای خود هدف ارزشمندی در نظر می گیریم و در جهت تحقق آن هدف کمر همت می بندیم، همه این استدلال های روشنفکرانه را فراموش می کنیم و طعم خوشی و رضایت خاطر را می چشیم.

احساس پوچی و تصویر ذهنی ناشایست، دو همسفر هستند

احساس پوچی ممکن است نشانه تصویر ذهنی نادرست باشد. به لحاظ روانی قبول چیزی که احساس می کنید به شما تعلق ندارد، یا با تصویر از خود شما سازگار نیست، غیر ممکن است. شخصی که تصویر ذهنی بی ارزشی دارد ممکن است بتواند تمایلات منفی خودش را آنقدر مهار کند تا به موفقیت و پیروزی برسد، اما در این هنگام به لحاظ موقعیت روانی خودش نمی تواند آن را بپذیرد و از آن لذت ببرد. حتی ممکن است به خاطر آن احساس گناه کند، مانند اینکه این موفقیت را دزدیده است. تصویر ذهنی منفی، گاهی باعث پیروزی می شود اما به این استناد و به این دلیل که گاهی عقده حقارت به پیروزی منجر می شود، نباید مورد توجه قرار بگیرد. کسی که با این کیفیت به موفقیت می رسد، چون نمی تواند موفقیت را به کار خودش نسبت دهد، از آن لذتی نمی برد. البته در نظر دیگران آدم موفقی است، اما خودش احساس موفقیت نمی کند و احساس حقارت همچنان با اوست و خودش را مستحق پیروزی نمی داند. در نهایت خود را مثل دزدی می بیند که نشانه های پیروزی را دزدیده است. این واکنش بقدری عمومیت دارد که روانشناس ها آن را «درد موفقیت» نامیده اند و به عبارت دیگر شرایطی است که انسان با آنکه به موفقیت می رسد خودش را مقصر می داند، نگران است و احساس امنیت نمی کند، به همین خاطر موفقیت کلمه بدی شده است. موفقیت واقعی هرگز به کسی لطمه نمی زند. تلاش در جهت هدف هایی که برایتان اهمیت دارند و با خواسته های عمیق احساسیتان سازگارند، چیز خوبی است. تلاش خلاق برای رسیدن به موفقیت واقعی رضایت خاطر عمیق را به همراه دارد، اما تلاش برای رسیدن به موفقیت دروغی که دیگران را خوشحال کند، بی فایده است و رضایت خاطر دروغی تولید می کند.

به منفی ها نگاه گذرا، روی مثبت ها تامل

اتومبیل ها مجهز به «چراغهای هشدار دهنده» هستند، به عبارت دیگر هر اتومبیل مجهز به علامت هایی است که در مقابل چشم راننده در قسمت جلو اتومبیل نصب شده است و وظیفه دارد که اشکالات پیش آمده در اتومبیل را به راننده اطلاع دهد. مثلاً اگر باطری اتومبیل به اصطلاح خالی شده باشد، وقتی روغن پائین بیاید، وقتی موتور بیش از اندازه داغ کند و غیره و غیره، اشکالات را به راننده اطلاع می دهد. بی توجهی به این علائم خطر، ممکن است اتومبیلی را به کلی از بین ببرد. اما با روشن شدن چراغ خطر، لزوماً راننده خودش را نمی بازد. خیلی ساده کار درست را می کند، به تعمیرگاه می رود تا عیب اتومبیلش رفع شود. روشن شدن چراغ خطر به معنی بد بودن اتومبیل نیست موتور هر اتومبیلی ممکن است داغ کند. اما اگر راننده همه حواسش متوجه چراغهای هشدار دهنده باشد کار خطرناکی کرده و چه بسا که فاجعه ای به بار بیاید، باید از شیشه اتومبیل مواظب جاده و مسیری که می رود باشد. در واقع کار اصلی او همین است. صرفاً هر چند وقت یکبار به چراغ های هشدار نگاه می کند و لزوماً در تمام دقایق رانندگی چشم به آنها نمی دوزد و به عبارتی با آنها زندگی نمی کند پس از هر نگاه دوباره جاده را می بیند و به هدف مثبت ، یعنی جایی که می رود توجه می کند.

چگونه می توان از تفکر منفی استفاده کرد

در مورد نشانه های منفی هم باید روش کم و بیش مشابهی در پیش بگیریم. به اعتقاد من «تفکر منفی» اگر درست مورد استفاده قرار بگیرد. چیز خوبی است. مادام که از عیوب اطلاع پیدا نکرده ایم نمی توانیم نسبت به رفع آن ها اقدام کنیم. این نوع «تفکر منفی» اگر درست مورد استفاده قرار بگیرد، می تواند به موفقیت بیانجامد به شرطی که :

  1. به علامت خطر به قدری حساسیت نشان دهیم که از خطر آگاهمان کند،
  2. به اصل مشکل توجه داشته باشیم: چیزی نامطلوب که طالبش نیستیم ولی به خوشبختی ختم می شود.
  3. بلافاصله اقدام اصلاحی انجام دهیم و از مکانیزم موفقیت نیرویی برای مقابله با مشکلات بسیج کنیم.

با تکرار و تمرین، در سیستم هدایت درونی نوعی واکنش خودکار ایجاد می شود. بازخوردهای منفی در حقیقت مانند نوعی کنترل خودکار در جهت رهایی از شکست و حرکت در مسیر موفقیت عمل می کند.

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *