وقتی پول از یادم رفت!

وقتی پول از یادم رفت!

کمر دردِ قدیمی، خاطره‌ای را برایم زنده کرد که احساس کردم به اشتراک گذاشتن آن با شما دوستان خالی از لطف نخواهد بود. امیدوارم از مطالعه آن لذت ببرید و در انتها دیدگاه‌هایتان را به اشتراک بگذارید تا هم من و هم تمام دوستانِ عزیز بتوانیم از زوایای دیگری نیز مسائل را تحلیل کنیم.

خاطرم هست روزی در شرکت مشغول کار بودم، حوالی ظهر بود که مادرم تماس گرفتند. حال و احوال کردیم از من پرسیدند:
“از خواهرت خبر داری؟ امروز صبح امتحان داشته و هرچی تماس می‌گیرم در دسترس نیست! نگرانم، نمی‌دونم چرا امروز به دلم بد افتاده…”

من خوب اصولا آدمِ دل گنده‌ای هستم، خیلی خونسرد گفتم: “تماس می‌گیرم، پیداش می‌کنم و به شما خبر می‌دم.”

خیلی مشغله داشتم، دوان دوان به سمت پول و مال و مکنت می دویدم. مسائل زیادی هم داشتم. بزرگ‌ترینشان مشکل مهره‌های کمرم بود. خیلی اذیتم می‌کرد اما انقدر درگیر مسائل مالی بودم که به دردش عادت کرده بودم و با اینکه می دانستم شرایط خوب نیست، هیچ کاری برای بهتر شدنش انجام نمی‌دادم. حتی یک نرمش ساده!

تماس گرفتم. اما مشترک مورد نظر در دسترس نبود.

ساعت حدود 6 عصر در راه برگشت به خانه بودم. مادرم مجدد تماس گرفتند:

-سپهر خبری نشد؟

-نه مادر هنوز تماس نگرفته؟! ( اصلا فراموش کرده بودم که پیگیری کنم و باز هم تماس بگیرم )

-نه امروز به دلم بد افتاده، سابقه نداشته انقدر گوشیش در دسترس نباشه. یعنی کجاست؟

-چیزی نیست، پیداش میشه.

دوباره تماس گرفتم. عجیب بود. مشترک مورد نظر همچنان در دسترس نیست!

با خودم فکر کردم: جای نگرانی نیست. حتما جلسه‌ی کاری دارند و  تلفنش آنتن ندارد. گاهی اوقات جلساتشان تا دیروقت طول می‌کشید. مادرم اما واقعا به دلش بد افتاده بود. ساعت 9 شده بود. عجیب است، همچنان مشترک مورد نظر در دسترس نیست!

حتما بخوانید :   پاسخ به یک سوال مهم در مسیر کسب ثروت

نگرانی مادر به من هم انتقال پیدا کرده بود. انصافا استدلال های منطقی هم می‌آوردند؛ فردا امتحان داره، امکان نداره تا الان بیرون بمونه! کتابخونه دانشگاه ساعت 6 می‌بنده، چقدر بهش گفتم سوار تاکسی شخصی نشو، تقصیر تو (من) تو این کار رو براش جور کردی وگرنه همیشه ساعتِ 7 خونه بود.

با هر شماره ای از دوستانش داشتیم تماس گرفتیم. از ظهر به بعد هیچ کس خبری از او نداشت. دیگر داشتم در ذهنم مرور می کردم که اول از کلانتری شروع کنم یا بیمارستان.

اما صبر کن. یک اتفاق جالب! الان نه کمرم درد می‌کند نه استرس 20 میلیون تومانی که باید تا هفته بعد جور کنم را دارم. فقط می‌خواهم خواهرم را ببینم. چرا تا الان انقدر آرامش برایم خوب معنی نشده بود؟

بعید است کسی در زندگی‌اش چنین حالی را تجربه نکرده باشد، ترس از دست دادن یا بیمار شدنِ یکی از عزیزان از آن حال و احوالاتی است که خوب گوشمان را می‌پیچاند. من به دلایلی از کودکی با این حس آشنا بودم و هستم. جالب اینکه وقتی زندگی گوشم را ول می‌کند دوباره همان آدمِ سابق می‌شوم. بی توجه به عزیزانم و غرق در مشغله‌های ناتمام!

راننده تاکسی آن روز به مادرم گفته بود که حواسش به مسافرکش های شخصی باشد و به همین دلیل همان روز به دل مادرم بد افتاده بود.

آن شب سخت گذشت. ساعت هایی که پای انجام کارم به چشم به هم زدن می‌گذشتند، انگار متوقف شده بودند. خلاصه کنم که به خیر گذشت و هرچند دیر، اما در خانه را باز کرد و نفس راحتی کشیدیم.
دیگر قصه کافی است. اجازه دهید چند درسی که آن شب گرفتم را ذکر کنم:

  1. من کار می‌‌کنم تا شاد زندگی کنم، اگر شادی نباشد، بدهی هم رنگ می‌بازد چه برسد به ثروت! پس حواسم باشد.
  2. انقدر به نداشته ها چشم ندوزم. سرم را بلند کنم و به عزیزانم بگویم که دوستشان دارم، شاید فردا آن‌ها نباشند، شاید هم من نباشم!
  3.  اگر راننده تاکسی (یا هرکسی) به من هشدار داد، گوش کنم اما خیلی درگیرش نشوم، شاید اگر اتفاقات کوچک را با منفی نگری، بزرگ نکنم بیشتر به نفعم باشد.
  4. اگر به من اتهام زده شد که با فرستادن خواهرم سرِ کار باعث تاخیر در ساعت ورودش شده ام، ناراحت نباشم، چون همیشه هیچ‌کاری نکردن و دست روی دست گذاشتن ساده و بدون مسئولیت است. من مسئولیت اقدامی که برای پیشرفت خواهرم کرده‌ام را می‌پذیرم.
  5. به سلامتی خودم اهمیت بدهم، ممکن است روزی سرم را بلند کنم و با این همه پول و یک کمر ناقص نتوانم شاد باشم!
  6. زندگی قرار نیست گل و بلبل باشد، مسائل همیشه هستند. ( راستش زیر اونهمه فشار دوست داشتم دهنم رو باز کنم و تا صبح غر بزنم که آخه اینم شد زندگی؟ این از سلامتیم، این از پول و اینم از خانواده….)
حتما بخوانید :   نکاتی درباره استرس تخریب گر

لطفا همین الان به دمِ‌دست‌ترین عزیزتان بگویید که چقدر دوستش دارید 🙂

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *