چرا بیشتر مردم ثروتمند نمی‌شوند؟

چرا بیشتر مردم ثروتمند نمی‌شوند؟

آیا ثروتمندان اتفاقی ثروتمند شده اند؟

تصور کنید اگر تمام پول‌ها و دارایی های این جهان را از دم بگیرند و در جایی جمع کنند، همه چیز در وضع مشابهی قرار می گیرد و دیگر تفاوتی بیت ثروتمند و فقیر وجود نخواهد داشت. حالا در چنین وضعیتی، دوباره بیایند و جامعه را آزاد بگذارند که هرکس هر فعالیت و شغلی را برای کسب درآمد آغاز کند. فکر می کنید آن پول‌ها و دارایی ها به کحا می روند؟ مطمئن باشید بیشتر از 90 درصد به همان جیب های نخست بر خواهند گشت و دوباره اکثرا همان ثروتمندان نخست، ثروتندان جدید خواهند شد.

چطور ممکن است؟ مگر در جیب هایشان آهنربای پول و ثروت گذاشته اند؟ علت این اتفاق چیست؟ پاسخ بسیار ساده است. این افراد ثروتمند با دیگر مردم که در اکثریت هستند تفاوت هایی دارند.

ثروتمندان چه تفات هایی با دیگر مردم دارند؟

آن ها به اطرافشان متفاوت نگاه می کنند. عملکردشان متفاوت است و به صورت شانسی و اتفاقی ثروتمند نشده اند؛ بلکه راه درست ثروتمند شدن را می دانند در آن با سرعت و دقت و پشتکار بی وقفه گام بر می دارند. نخست در راه صحیح گام برداشتن مهم است و سپس پشتکار و تلاش. تصور کنید برای رفتن به تهرانپارس به ما آدرس نادرست تهرانسر بدهند. قصد رفتن به شرق تهران را داریم ولی به اشتباه در راه غرب تهران گام بر می داریم. بنابراین تلاش و پشتکار در راه غلط بیهوده است. ولی در راه صحیح ما را به مقصد نزدیک تر می کند.

“مردان بزرگ بر خود سخت می گیرند و بر دیگران آسان”

برای اینکه بتوانیم به فردی موفق و ثروتمندی خودساخته تبدیل شویم باید کمی به خود سخت بگیریم و کوششی بی امان سرلوحه ی کار خود قرار دهیم. لحظه ای تنبلی گامی است که بر خلاف جهت هدف بر می داریم و از آن دور می شویم. رویاهای ما زیباست ولی از آن زیباتر لحظه ی ساختن این آینده ی رویایی است. و اینکه بتوانیم رویاهایمان را زندگی کنیم. زندگی کوتاه تر از آن است که رویاهایمان را زندگی نکنیم و فقط در حسرت و آرزو به سر برده و شاهد اقلیتی باشیم که رویاهای زیبایشان را با دست خود محقق می کنند. به قول بزرگی: «آینده را خودِ ما می سازیم».

چرا اقلیتی از مردم به ثروت می رسند، ولی اکثریت نه؟

آیا واقعا آن ها با دیگران متفاوت اند؟ چه تفاوت هایی دارند؟ آیا می توان از رازشان با خبر شد؟ بله قطعا؛ چون راز محرمانه یا پیچیده ای در میان نیست. تفاوت در همت عالی و انرژی بی‌کرانی است که آنها را روی هدفشان متمرکز نگه می دارد. آنان از تردید و تعلل دوری می‌کنند و در راه صحیح و با سرعت گام بر می دارند. آن ها رویایشان را زندگی می کنند و زندگی را در تحقق رویا می دانند یادمان باشد.

«نخست تغییرات درونی سپس تغییرات بیرونی»

پیش از نام بردن تفاوت ها، ابتدا باید بدانیم منظور از تغییرات درون، تغییرات در ذهنمان است. مگر نمی خواهیم ثروتمند شویم؟ نخست باید ذهنمان را آماده کنیم تا برای گام نهادن در راه ثروتمند شدن، مشکل اساسی نداشته باشیم. اهمیت ذهن برای موفقیت انسان، مانند اهمیت ریشه درخت برای میوه هاست. در نگاه نخست میوه ها را می بینیم و از وجود آن ها لذت می بریم؛ ولی باید دانست که آن میوه ها به دلیل وجود ریشه ها به وجود آمده اند.
اتوموبیل لوکس، منزل زیبا و حساب‌های بانکی پر پول مانند میوه های درخت موفقیت اند که به ریشه هایی قوی و سالم در ذهن ما نیاز دارند. تا به ریشه یعنی همان ذهن نپردازیم، درخت به ثمر نمی نشیند و نمی توان انتظار میوه های خوش رنگ و خوش طعم داشت.

کمی مکث کنید و بیاندیشید که اگر ثروتمند بودید، چگونه زندگی می کردید؟ چه ماشیی سوار می شدید؟ در چه منزلی سکونت می کردید؟ با چه افرادی معاشرت می گردید؟ چگونه به جامعه و اطرافیانتان کمک می کردید؟ و … خوب است، حالا دست به کار شوید و آن چیزی که در ذهنتان می گذرد با جزئیات روی کاغذ بنویسید و تلاش کنید طرحی جذاب از آینده خود،  ابتدا در ذهن و سپس روی کاغذ خلق کنید. به اطرافتان نگاهی بیاندازید. هرچیزی را که می بینید، ابتدا ایده ای در ذهن یک فرد بوده است و آن فرد با جدی گرفتنش آن را خلق کرده است: میز، صندلی، برق، یخچال، ساعت و … ثروت هم مانند همه چیز، ابتدا در ذهن شکل می گیرد. در آغاز باید بتوانیم ذهنی ثروتمند خلق کنیم.

حتما بخوانید :   10 راز موفقیت انسان های بزرگ

بر هر چیزی که تمرکز کنید، به دستش خواهید آورد؛ پس روی ذهن ثروتمند تمرکز کرده و ابتدا زندگی ثروتمند خود را در ذهنتان خلق کنید. انسان ها با اتوموبیل و منزلشان ثروتمند نیستند؛ بلکه با ذهنشان ثروتمندند. اگر ثروت بیل گیتس و وارن بافت را از آنها بگیرند، آیا آن ها نمی توانند دوباره به ثروت برسند؟ قطعا خواهند رسید؛ زیرا ثروت اصلی آنها ذهن ثروتمندشان است، نه حساب بانکی پر پول. همه چیز ابتدا در ذهن شکل می گیرد و خلق می شود.

شاید باورش سخت باشد، ولی من ورزش پینگ پونگ را در ذهنم آموختم. در دوران نوجوانی روزی در جمع دوستان به علت بلد نبودن این ورزش شرمنده شدم. چندقتی در ذهنم روی حرکات این ورزش تمرکز کردم. سپس با خرید توپ و راکت، با دیوار اتاقم شروع به بازی کردم. کم کم با زدن ضربات به توپ و برگشت آن از دیوار به خوبی مهارت پیدا کرده و توپ را کنترل می کردم، بدون در اختیار داشتن میز مخصوص این ورزش. روزی رسید که روی میز پینگ پونگ در بازی با تمام آن دوستان برنده شدم و به جایی رسیدم که در دوران دانشجویی در دانشگاه شهید بهشتی توانستم در مسابقات شرکت کرده و حتی قهرمان دانشگاه را شکست دهم. این معجزه ذهن و تمرکز است. هرچیزی ابتدا در ذهن به دست می آید و ثروت نیز از این موضوع مستثنی نیست.

در فرهنگ مشرق زمین به خصوص در ایران از همان بچگی به ما می آموزند که قناعت کن و اصولا برای دنیا حریص نباش. دنیا محل گذر است و پول چرک کف دست است. در واقع به نوعی در فرهنگ ما ذهنیتی بد به ثروت و ثروت اندوزی وجود دارد. همین آموزه ها در ذهن کودک شکل گرفته و شخصیت او را می‌سازد. بله، اگر ثروت اندوزی همراه با بی اخلاقی باشد، حتما کاری ناپسند است؛ ولی چرا به شکل بدی این آموزش را منتقل می کنیم؟ ابتدا باید بدانیم رویکرد ما به ثروت و ثروتمندان به اصلاح نیاز دارد و همین کار باعث اصلاح ریشه موفقیتمان خواهد شد. از خودتان بپرسد آیا اساسا از ثروتمندان بیزارید؟ اگر پاسخ مثبت است، حتما دیدگاهتان را اصلاح کنید؛ چون با این ریشه و ذهنیت نمی توانید در راه موفقیت مالی گام بردارید. باید پذیرفت که انسان با اخلاق و ثروتمند، بهتر می تواند به اطرافیان و جامعه خود کمک کند.

واقعا علت این تصور بد درباره ثروت و ثروتمندان در کشور ما چیست؟

شاید به دلیل در اقلیت بودن ثروتمندان در مقایسه با جمعیت کل کشور است. طبیعتا رد کل جهان، ثروتمندان در اقلیت اند؛ زیرا افراد بسیار کمی حاضرند برای دستیابی به رویاهایشان دست به کار شده و در عمل اقدام کنند. این در اقلیت بودن شاید حسادت دیگران را بر می انگیزد و با انواع بهانه ها می کوشند عملکرد ضعیف خود را توجیه کنند و ثروتمندان را افرادی سودجو و کثیف نشان دهند و طبیعتا خود را پاک و بی ریا. چگونه می توانیم از ثروتمندان بیزار باشیم ولی یکی از آنها شویم؟ بیاییم تمام افکار منفی را در مورد ثروت و ثروتمندان دور بریزیم و به سوی ثروت اخلاق نمدار و با مسئولیت حرکت کنیم.

واقعیت این است که در این دنیا ابتدا باید خود را تغییر دهیم تا بتوانیم اطرافیان را هم دچار تغییر کنیم. ابتدا ذهن و اندیشه مهم است، سپس رفتار و کردار.

پژوهشی درباره افرادی انجام شده است که در قرعه کشی های میلیون دلاری امریکا برنده می شوند. بیشتر این افراد پیش از برنده شدن در این لاتاری های میلیون دلاری، زندگی عادی  ساده ای دارند.  طبیعتا پس از برنده شدن نوعی زندگی رویایی و تجملی به دست می آورند. ولی پس از مدتی دوباره دچار همان زندگی عادی می شوند و کم و بیش به زندگی سابق خود باز می گردند و تقریبا تمام ثروت باد آورده خود را از دست می دهند. چرا؟ چون میوه ی خوب و شیرین روی درخت بی ریشه به بار نمی‌نشیند. آنها بدون اینکه تغییراتی در خود ایجاد کرده باشند، یک شبه و براساس تصادفی شیرین، به ثروتی هنگفت رسیدند که آمادگی آن را نداشتند. به همین دلیل، این ثروت را از دست داده اند و دیگر هم نتوانسته اند آن را به دست آورند. آن ها ذهنی ثروتمند نداشتند، خودساخته نبودند و شرط های درونی آن ثروت را نیز نداشتند. ثروتمند شدن به برنامه ریزی احتیاج دارد که آن ها فاقد آن بودند.

حتما بخوانید :   با قدرت و اهمیت زبان بدن آشنا شوید

یکی دیگر از اشتباهات ذهنی این است که معمولا به دنیا به دید وفور و فراوانی نگاه نمی کنیم و سقف هایمان برای این دنیا کوتاه است.  گمان می کنیم ثروت در این دنیا محدود است و دیگر برای ما چیزی باقی نمانده است. زیرا دیگران همه ثروت را برای خود برداشته اند، درحالی که باید بدانیم این دنیا مانند سینه‌ی مادران شیر ده است: هرچه کودک بیشتر طلب کند، سینه مادر پر شیر تر می شود.

در این دنیا به ما به اندازه خواسته هایمان نمی دهند؛ بلکه به اندازه لیاقتمان می دهند. هرکسی تعریفی از لیاقت دارد که شاید از واقعیت دور باشد. بیاییم در خواسته ها و تلاشمان محدودیت قائل نشویم و پس از برخورداری، به دیگران هم بدهیم و سخاوتمد باشیم.

بر همین اساس، افرادی که در راه موفقیت گام بر می دارند، پس از 10 درصد افزایش درآمد و رفاه دست از تلاش می کشند و به همین سطح راضی می‌شوند. به قول برایان تریسی: «انسان ها همواره در محدوده راحتی گرفتار می شوند و گمان می کنند ظرفیتشان فقط همین حد است».

این اشتباه ذهنی را مرتکب نشوید و هرگز در محدوده‌ی راحتی خود گرفتار نشوید. این حیله ذهن محدود است که پس از هر پله پیشرفت، تلاش می کند تا ما را به همان سطح عادت داده و بگوید همین کافی است. به خاطر بسپارید: مأموریت ما تلاش برای حداکثر کردن ظرفیتمان است و نه محدود کردن آن. حکایت کوتاه زیر شاید بهتر بتواند اهمیت شکست این محدوده راحتی را به تصویر بکشد.

حکایت عجیب ثروت

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در یکی از سفرهایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرارسید. ناگهان از دور متوجه نوری شدند و با شتاب به سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادری محقر با چند فرزند خود زندگی می کند. شب را مهمان او شدند و او از شیر تنها بزی که داشت، به آن ها داد تا گرسنگی خود را رفع کنند.

روز بعد، مرید و مرشد از او تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکر آن زن بود، اینکه چگونه فقط با یک بز زندگی می کند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک کنند. تا اینکه به مرشد خود قضیه را گفت. مرشد پس از اندکی تأمل پاسخ داد: اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش.

تصویر بز

بز

مرید ابتدا بسیار متعجب شد؛ ولی از آنجا که به مرشد خود ایمان داشت، چیزی نگفت و برگشت. شبانه بز را در تاریکی کشت و از آنجا دور شد. سالها گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بچه هایش چه آمد.

روزی از روزها مرید و مرشد وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود. سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهمایی کردند. ساحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافران استقبال کرده و از آن ها پذیرایی کرد. وی دستور داد به آن ها لباس جدید بدهند و اسباب راحتی فراهم کنند. پس از استراحت، آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خودر ا اینگونه بیان کرد:

سال های بسیار قبل شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم وتنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده است و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار ناراحت شدیم؛ ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم، هریک به کاری روی آوریم. ابتدا بسیار سخت بود؛ ولی کم کم هریک از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان به دست آوردند: فرزند بزرگ ترم، زمین زراعی  مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم، معدنی ار فلزات گران بها پیدا کرد و دیگری با قبایل اطراف به داد و ستد پرداخت. پس از مدتی با آن ثروت شهری بنا نهادیم  و حال در کنار هم زندگی می کنیم.

مرید به راز مسأله پی برده بود. از خوش حالی اشک در چشمانش حلقه زد.

نتیجه گیری از این داستان، راحت است: هریک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *